پدر شهیدی که آرزویش دیدار آقا است

حدود یک ساعت در کنار خانواده این شهید عزیز هستیم و از داستان زندگی جواد، که مادرش به شیرینی برایمان نقل میکند، لذت میبریم. از ماجرای جذبش به سپاه تا علاقهاش به حضور در سپاه ولی امر...
به گزارش مشرق، هنوز آتشبازیهای شب چهارشنبه سوری آغاز نشده که میرسیم سر قرار. خانهای ساده در نزدیکی میدان رسالت تهران، مقصد ماست. خانهای که تا پیش از آغاز سال 96، یک شهید تقدیم انقلاب کرده و در خرداد 96، شهید دیگری به فهرست افتخاراتش اضافه شده. شهیدی مظلوم و قهرمان، که جانهای زیادی را در صبح تلخ 17 خرداد نجات داد و جان خودش، آسمانی شد. جواد تیموری، روز 12 رمضان رفت کنار برادر بزرگترش رضا. برادری که در جریان عملیات «مرصاد»، سه سال پیش از تولد جواد به شهادت رسیده بود. انگار تقدیر این خانواده را با «شهادت» و «صبر» نوشتهاند. شهادت به دست تروریستهای وطنی یا بیوطن، و صبر در برابر حسرتها و اندوهها.
از حیاط کوچک خانه که رد میشویم، حاج آقای تیموری منتظرمان است. تهلهجهی شیرینی دارد و با سلام و لبخند دعوتمان میکند به خانه. طبقه اول، خانهی خود جواد بوده. چهار سال از ازدواجش میگذشته و همانجا، پایین منزل پدری، در خانهای کوچک ساکن بوده. مادرش میگوید جواد همیشه و تحت هر شرایطی، پنج روز اول ماه صفر را در همان خانه کوچک خودش مجلس روضه برپا میکرده. خودش هم حسابی «هیاتی» بوده و تقریباً تمام بچهمسجدیها و هیاتیهای آن منطقه جواد را میشناختند. رویا، یا شاید هم حسرت بزرگش، داشتن فرزند بوده. نوزادشان خیلی زود، در هشت ماهگی، جواد و همسرش را تنها گذاشته تا یاد علیاصغرِ امام حسین(ع) همیشه در خانهی تیموریها زنده باشد. حاجخانم وقتی اینها را برای ما تعریف میکند، بغض کرده و نرمنرم اشک میریزد.